تبليغاتX
هی بوسه ی کهنه ی علاقه











هی بوسه ی کهنه ی علاقه

حرفي ميان ما از شوق شكفتن است

نه تنها من،که خیلی هایمان دلمان پر است از بغض و کینه ای که تو و امثال تو در وجودمان کاشته اید.می دانی ، جای زخم هایی که روی تنمان یادگار گذاشته ای زود خوب می شود، زودتر از آنکه فکرش را بکنی، اما دلمان...دلمان. حقی که از ما ضایع کرده ای درد شده و جایش خیلی بیشتر از جای باتومها و لگدها و سنگ هایی که برادرانت نثارمان کردند آزارمان می دهد.
می دانم که فهمیده ای که مردم این سرزمین،مردمی که دوستت ندارند،  دیگر نه از تو می ترسند و نه از تهدیدها و ضرب و شتم های هوادارانت.می دانم که از نترسیدن مردم می ترسی.
می دانی، بیزار شده ام از دیدن ریش و تسبیح و یقه های بسته و دمپایی! بیزارم از مردی مردانی که دستشان را روی زن هایی بلند می کنند که نمی خواهند بترسند...که نمی خواهند مردان را تنها بگذارند میان این شلوغی ها.
می دانی، شنبه ای که گذشت به اندازه ی ماه ها گریه کردم،اما حالا...توی تمام این ۵ روزی که گذشته بغضم نمی شکند...آنقدر متنفرم از زورگویی هایت و قدرت کثیفت که دلم نمی آید اشک هایم را حرامت کنم.
می دانی،از آن شبی که دوستانمان را جلوی چشممان زدند و بردند و جشن گرفتند،خواب راحت به چشمانم نمی آید.خیال دختری که بین چاکرانت دست به دست می شد و به زمین می خورد و دیشب خبر مرگش را شنیدیم راحتم نمی گذارد...چشمان پر از خون پسری که عینکش را توی چشمهایش شکستند مرا آرام نمیگذارد...
می دانی،بعضی ها راست می گویند،بخت با ما یار بود که زنده ماندیم و سالم،کبودی تن هایمان هم رو به بهبودی است...اما یادت باشد، جان به در نبرده ایم که صحنه را خالی کنیم،زنده می مانیم تا از شعورمان دفاع کنیم،تا حقمان را پس بگیریم...کاش تو هم دوستانم را پس می دادی لعنتی...
                                      - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ توی شهری که اندازه قوطی کبریته و تو میون آدماش غریبه ای، معلومه که زود پیدات می کنن!
+ تا دیروز آدمای این شهر،به خاطر مدل لباس پوشیدن و رنگ مو و خندیدن و زنده بودنمون یه اسمی رومون گذاشته بودن،تو این چند روز اخیر کار و بارمونو عوض کردن و بهمون یه نسبت دیگه میدن! آخه من کجا بهم میاد آشوبگر باشم؟؟؟
+ من این روزا با هیچ کس تماس نمیگیرم! آدمای عجیب و غریب زیادی زنگ می زنن و میگن من بهشون زنگ زدم،نه! خط ها خیلی قشنگ کنترله.
+ از ترسیدن مردم می ترسم...همین!

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت12 بعد از ظهرتوسط papalino |

توی رگهای من دیگر
خون نیست
بوی موهای توست که از
رگهایم بالا می رود
می پیچی توی تنم
آمیخته می شوی با هستی ام
دهانم را که باز می کنم
تنها اسم توست که لابه لای کلمات گنگم
شنیده می شود
راستی
هوش و حواسم را پس بده
جایی میان چین های پیشانی ات
_ وقتی فکر می کردی _
جا گذاشتمشان
دلم را نگه دار
هوش و حواسم را بده لطفا"...
                                  - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ نمی دونی چقدر دلگیره این عشق...
+ دیدی...ندیدمش...
+ فقط مانده من یکی از انتخابات بگویم! خدا آخر و عاقبت ما را با دوره ی دهم به خیر کند٬همگی بگویید آمین!!!

+نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت2 قبل از ظهرتوسط papalino |

بازی می کنم
مارپله ی زندگی را٬
درجا می زنم مدام...
این بازی که پیش نمی رود
با این مارهای زبان دراز٬
از دست کوتاه این پله های
یک خط در میان هم
دیگر کاری ساخته نیست
من این میان
سرگردان٬
بلاتکلیف
دوره می کنم این میدان را
با سرگیجه...
دو پله بالا می روم
ده پله سقوط می کنم
ادامه می دهم باز
بی امید
بی ناامیدی...
                                           - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ خدایا چه خوب می شد اگر تو هم حافظه ات مثل من خوب بود،یادت نمی رفت که آدم هایت چه چیزی را دوست دارند،از چه چیزی می ترسند،آرزویشان چیست،کی به دنیا آمده اند، چه کسی را دوست دارند... کاش به خاطرت می ماند تا این همه زندگی آدمکهایت تلخ نمی شد.خدایا، همه ی اتفاق های بد را می گذارم پای حواس پرتی ات و اینکه سرت شلوغ است وگرنه تو که مهربان ترینی، دلت نمی آید هر روز این همه اشک ببینی و هیچ کاری نکنی...بد می گویم؟؟؟
+اردی بهشت هم که گذشت...دیگر به بهار هم هیچ امیدی نیست٬کاش شرش را کم کند زودتر...

+نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت10 بعد از ظهرتوسط papalino |
من در این سوی دنیایم
و تو آن سوتر
نه دوری و نه نزدیک...
می بینی
طناب فاصله ای را که خدا
میانمان به امانت گذاشته

هر شب
یک گره من می زنم
از این سو
یک گره تو
به امید آنکه کوتاه شود
این طناب تحمیلی بی سر و ته

هر صبح
سر جای اولمان ایستاده ایم
با همان فاصله های تا همیشه
و خداست
که با لبخند مرموزی
به من اشاره می کند
باز هم تلاش کن
_ بیشتر...
و در حالی که دستکش های سفیدش را
با آن سرانگشت اشاره ی سوراخ
توی جیب هایش می گذارد
چشمکی می زند و
 سریع ناپدید می شود
صبر نمی کند که بگویم
این دستکش های سفیدت
برای باز کردن گره های هر شب ما
زیادی لطیف است خدا جان!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

+ می دانی ، می ترسم دیر شود، آن قدر دیر که دستمان دیگر به هیچ جای این زندگی لعنتی بند نباشد ، نه کاری از دست دل دیوانه ی من بر بیاید و نه این همه خوبی تو راه به جایی باز کند...می دانم که هیچ وقتِ خدا زمان به اندازه ی کافی نیست.
+ کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت8 بعد از ظهرتوسط papalino |

دلتنگی هایم را شب ها
زیر تخت قایم می کنم
مبادا
سر از خواب هایم درآورند.

به بغض هایم
قرص خواب آور می دهم
مبادا
صدایشان به گوش غریبه ای برسد
ــ که این دنیا پر است از آدم های ناشناسی
که انگار هیچ وقت آشنای من نمی شوند ــ

افکار آشفته ام را
توی کیسه ای می ریزم
می گذارم زیر بالشتم
مبادا
دست به دست باد بدهند و
خانه را پر کنند از حضورشان.

می ماند این خاطره های لعنتی
که دست از سر دلم بر نمی دارند
هر شب هزار بار
با دست های بی جانم
سرشان را می بُرم
و زیر فرش اتاقم خاکشان می کنم
اما
جای هر سر
سه سر دیگر در می آورند و
هر شب
می افتند به جانم باز...
کلافه ام کرده اند،
حریفشان نمی شوم.
                                      - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ دلم آدمی را می خواهد که بخندد،که واقعا" بخندد،که از ته دل بخندد و من فقط خنده های واقعی اش را تماشا کنم و از خوشی بمیرم،همین!

+نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت2 قبل از ظهرتوسط papalino |

اردی بهشت بیست و سه ساله ی غریبم!
بیا و قول بده
این بار، این بهار
هوای دلم را داشته باشی...

اردی بهشت تنهای من!
سفارش دلم را نه تنها
به بهاری که هیچ وقت
دوست من نمی شود
بلکه به همه ی ماه ها و روزهای
سالی که گوساله نشده
در حال گاو شدن است،بکن...

اردی بهشت سرگردانم!
بیا و با شکوفه هایت در جان من
خانه کن
تا عطر بهار نارنجت ، روحم را
سرمست کند از تو
و فراموشم شود
در به دری های ناتمام دلم...

اردی بهشت سوت و کور بی جانم!
سرت را بلند کن و بایست
خودت را نشانم بده  تا دیر نشده،
تا خرداد لعنتی
تو را از من ندزدیده
سرت را بالا بگیر ماه خوبم...

اردی بهشت  بی صدای غمگینم!
دردت به جانِ بی قرارِ خودم
بیا نگرانی هامان را
دست قاصدک ها بسپاریم
و سمتِ آسمانِ آبیِ بی پرده ات
فوتشان کنیم
آخر من امسال هیچ شمعی را فوت نمی کنم...

اردی بهشت بیست و سه ساله ی من!
بخند و شادم کن
بخند تا هردومان از یاد ببریم
این تولدهای نرسیده
مرا به خاک، مرا به خانه ام
نزدیکتر می کند...
                                       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -                         
+آی خدای نفسای منِ سرگردون........به همون روزِ تولد منو برگردون............
+حالا همه هی می خواهند بگویند تولدت مبارک!.مانده ام که این تولد کجایش مبارک است آخر...از این تبریک های بیخودی که خیلی ها از روی مثلا" دوستی و برای رعایت ادب اجتماعی می گویند بیزارم!
+هدیه ی تولدم برای خودم: پپل نامه

+نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت0 قبل از ظهرتوسط papalino |

بازی می کنم به دعوت جیغ بنفش و با تشکر

۱.هیچ چیز تصادفی نیست٬صبر کن می بینی!
۲.هر غلطی می خوای بکنی خوب فکراتو بکن اول٬تکلیفتو با خودت روشن کن٬بعد غلط مورد نظر رو انجام بده٬طوری که پشیمون نشی٬چون بالاخره بهترین تصمیم رو در اون زمان گزفتی٬به هر حال حالا که شده٬گه می خوری پشیمون باشی!
۳.آدم شماره یکٍ زندگی خودت باش٬میدونم سخته اما سعی کن!
۴.رفاقت کن٬خوب باش و بدی نکن٬اما عاقل باش و حواس جمع.در ضمن منتظر جواب خوبیت نباش!
۵.مورد اعتماد باش همیشه٬به هر کسی اعتماد نکن اما٬اصلا" لازم نیست!
۶.هر اتفاقی که افتاد ازش درس بگیر٬طوری که همون حماقت رو دوباره تکرار نکنی٬اما نذار فکرش گند بزنه به زندگیت٬فراموشش کن!
۷.در مورد چیزی که واست مهمه کوتاه نیا٬اگه اومدی دیگه اومدی٬پس زٍر نزن!
۸.کاری که دلت رو می خواد انجام بده٬می تونی خر باشی اما احمق نه! بخند٬بگرد٬خرج کن!
۹.زیادی چیزی رو جدی نگیر٬میگذره٬حتی وقتی فکر می کنی نمی گذره!
۱۰.عشق را ساده مپندار و به کس گوش مکن٬هیچ کس غیرٍ خدا نیست فراموش مکن...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت10 بعد از ظهرتوسط papalino |
                       دست هایت را از هم بگشا
                                                مُشتت را 
                                زیر گونه هایم باز کن!
                          آتشفشان اشکم
                         سَر می رود از انگشتانت
                 هرچه پای قطره اشک های من
                           دیرتر به زمینِ خدا برسد
                                             بهتر است
        دانه های خفته در خاکِ از همه جا بی خبر
                                        چه گناهی کرده اند
                                          که جوانه هایشان
                                   با دلِ پر بغض و حسرت
                    قد بکشند و در خود مُچاله شوند
                             دستت را بده...
         مُشتت را زیر گونه هایم باز کن مهربان!
                                          - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

+خودم را دست سرنوشت می سپارم٬دلم را به باد می دهم٬دستم را به دوست٬پریشانی ام را به خواب٬نگاهم را به هیچ٬گریه هایم را به بستر٬خنده هایم را به دیگران.هیچ نصیب خودم نمی شود٬جز خاطراتی پر از هیچ که یادشان هم درد دارد.امانت دار خوبی باش خدا٬خودم را به دست تو داده ام.

+ نگران من نباش! دست دوست داشتن تو٬که به سمت من دراز باشد٬راهِ رهایی ام را خودِ خدا باز می کند...شاید!

+صبوریِ تو٬ایوب را روسیاه می کند رفیق٬با این همه صبرت مرا یاد خدا می اندازی گاهی.
+نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت0 قبل از ظهرتوسط papalino |

                            ای مه من،ای بت چبن،ای صنم
                            لاله رخ و زهره جبین،ای صنم
                            تا به تو دادم دل و دین،ای صنم
                            بر همه کس گشته یقین،ای صنم
                              من ز تو دوری نتوا  نم دی  گر
                                از تو صبوری نتوا  نم دی  گر
                    هر که تو را دیده  ز خود دل برید
                   رفته ز خود تا که رخت را بدید
                   تیر غمت تا به دل من رسید
                   همچو بگفتم که همه کس شنید
                                   من ز تو دوری نتوا  نم دی  گر
                                     از تو صبوری نتوا  نم دی  گر

توی گوشم می خوانی و رامم می کنی،آرامم می کنی...خوب می دانی که صدایت خلع سلاحم می کند...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ من به همین اعتماد زنده ام رفیق،همین که خودم را می سپارم دست تو و رها می شوم،جانم را به دست صدایت می دهم و تنم را به امنیت دست هایت...رها می شوم.
+ می پرسی :چرا صدایم نمی کنی هیچ؟ بخوان مرا مدام تا در خاطره ام تسکینی بماند برای روزهای فاصله...رو برمی گردانم سمت پنجره،می گویم : عجیب خوابم گرفته و دیگر هیچ...هیچ نمی گویم.



_ آن قدر غرق شده ام میان سکوت پر هیاهوی این روزها که صدایت از یادم رفته،می فهمی چه می گویم؟ صدایت فراموشم شده غریبه!
_ می دانی غریبه! هرجور که حساب می کنم می بینم دلتنگی ات باورم نمی شود که نمی شود!

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت10 بعد از ظهرتوسط papalino |

دوست داشتنت
قد می کشد توی دلم عجیب
مثل لوبیای سحرآمیز
آبش نمی دهم،
خورشیدی بالای سرش نیست
اما به گمانم
جنس دانه اش مرغوب باشد
که میان خاک سست دلم
ریشه می دواند
و هر شب که
پنجره ی چشمانم را می بندم
و دروازه ی پلک هایم را
به باغ خواب می گشایم
صبحش حس می کنم
شاخ و برگش
بیشتر و بیشتر شده...
این طور پیش برود
دور نیست روزی که
دهانم را باز کنم تا
سرشاخه های اسرارآمیزش
از لبانم جوانه بزند
و تو
میوه ی _ دوستت دارم _ را
از صدایم بچینی...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ سفر هفته ی گذشته اگر به حد کافی خوب نبود،ولی بیشتر از تصورم لازم بود.
+ بوی گند عید، امسال حالم را به هم نزد،نمی دانم چرا.تحویل سال 87 را خواب بودم، شد از بدترین سالهایم،شروع 88 را در حال خنده...چه خنده ای...چه خنده ای!!!
+ آشفتگی آرامت را دوست دارم،این یک اعتراف است!
+خیلی خوب می دانم اگر در این روزهایی که گذشت،دستم را از دور نگرفته بودی،من روزی هزار و یک بار از روی زمینی که همه جایش برایم لبه ی پرتگاه شده،سقوط می کردم.
+ می گویی از من چیزی بگو،توی سرم می پیچد: تو بی مضایقه خوبی...می گویم: هوا چه گرم شده،کلافه ام،خدانگهدار...

+نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت12 بعد از ظهرتوسط papalino |