تبليغاتX
هی بوسه ی کهنه ی علاقه

هی بوسه ی کهنه ی علاقه

حرفي ميان ما از شوق شكفتن است

از چشمهایم
چیز زیادی نمی توانی بخوانی
چون همیشه برق میزنند!
به لبهایم 
باج می دهم هر روز
 برای نگفتن آنچه نمی خواهم بدانی.
دلم...
دلم؟
حبس شده درون سینه ام
پر می کشد برای گفتن حرفی که
دنیا را به آتش و خون می کشد
و قبیله تان را وا می دارد
خاندانم را بر باد دهید
از ترس ِ اینهمه نیست که راز ِ مگویم فاش نمی شود
نگرانم مبادا میان جنگ و آشوب
زخم کوچکی بر تن ِ  او
یا حتی اخمی بر پیشانی ِ بلندش بنشیند
پس سکوت می کنم در برابر همه چیز
با لبخندی عاشقانه
و چشمهایی که همیشه برق میزنند...


                                   - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اگر نخواهم بگویم همیشه٬باید بگویم که عشق معمولا"  گند  میزند !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 6 بعد از ظهر  توسط papalino  | 


دنیام عوض میشه شب و روز و همین هستم که بودم ....

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اولین بهار واقعا" دوتایی٬خیلی خیلی دوتاییمان را شروع کردیم و لحظه به لحظه به خدایم آرام و با چشمک می گویم با من باشد و آنقدر کمکم کند تا لیاقت آرامش را داشته باشم و خوشبختی همراه و هم قدمم باشد و نشود حسرت سالیانم... که همانا ترس خواهر آدمیست و شک برادرش!
از تبریک هایتان ممنون و مچکرم خیلی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/15ساعت 1 قبل از ظهر  توسط papalino  | 

بر تنم بپیچ سخت
آنقدر که فرو دادن بغضِ ستمگرِ این سالها
در کشاکش دستهایت
برای گلوی کبودم آسان شود
سایه ات را نه بر جسمم
که بر جانم بینداز
مگذار حتی لحظه ای از خیالت
به دام خاطره ای مشکوک بیفتم
روحم را میان بازوانت حبس کن
تنم که از کنار تنت تکان نمی خورد
چشمم را با بوسه هایت بر دنیا ببند
آن وقت لبهایم جز نام ِتو زمزمه نمیکنند
بی خیال ِ همه ی تهمت هایی که به مجنون زدند
مرا همینطور دیوانه وار دوست بدار
باور کن بیشتر به هم می آییم...

                                       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
هنوز همین حوالی ام٬خودم که نه... دلم! اما چه بگویم وقتی دغدغه ی این روزهایم شده  سِت کردن رنگ در و دیوار و مبلمان خانه ی بخت ! بیایم و از لایه های درونی ِ احساسم چه بگویم وقتی در گیر و دار تدارکات دوتا شدنم؟ نه به همین آسانی ها که می نویسم و نه به آن سختی که فکرش را می کردم.این روزها هم مثل همین چند ماهی که گذشت خودم را داده ام به دست حادثه و در بادها رها شده ام٬ در هوایی که گمان می کنم خدا تویش نفس کشیده! به گمانم بهتر است به همین خیال باشم! دقیقا" یک ماه مانده به یک پایان و یک ماه مانده به آغاز... من با نفسی که ماه هاست در سینه ام حبسِ شده و با دست و پایی که هفته هاست مال من نیست و زبانی که گاهی غریبه وار در دهانم می چرخد... راهی ِ راهِ سرنوشتم...  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 0 قبل از ظهر  توسط papalino  | 

 

کیو کیو!
شلیک می شود مدام
گلوله های آتش ِ خاطره ات
به شمال و جنوبِ قطب سینه ام
کیو کیو!
آب نمی شود این سوز ِ بی پایان ِ فاصله
بی خنده ی خاکستری ات ...

                              - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ اینجا هنوز زمستان است...
+ انگار تمام زندگی ام از پشت یک شیشه ی مات و کدر به چشمم می آید٬اصلا" انگار این من نبوده که آن همه سال اویی بوده که ... هِی ! انگار نشسته ام یک گوشه و دختری که می رود و می آید و می گوید و می خندد و عصبانی می شود و عشقبازی می کند و بی قرار می شود و نگران می شود من نیستم٬یک آدم دیگر است که من گاهی کنجکاوانه و بیشتر بی تفاوت به کارهایش نگاه می کنم و منتظرم ببینم آخرش چه می شود.
من هنوز آدم برفی ام.یک آدم برفیِ یکجورهایی دلتنگ که بعضی وقتها کمی می ترسد که مبادا داغی روزهای گذشته آبش کند...من به گذشته فکر نمی کنم ٬ فقط گاهی من دلتنگش می شوم و گاهی گذشته بهانه ی مرا میگیرد...همین!

+ جدای همه ی این حرف ها...من چهارسال تمام اینجا چه کرده ام؟ چهارسال  کم و زیاد آمده ام و نوشته ام...چه نوشته ام این همه ماه؟ این چهار سال؟ چه کرده ام؟ چهار سالِ تمام...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/11ساعت 11 بعد از ظهر  توسط papalino  | 

هنوز زمستان نیامده و من
طوری یخ زده ام که
تمام خرس های قطبی
نشانی ام را از هم می پرسند
و اسکیموها انگشت به دهان
کشف تازه شان را به هم نشان می دهند
نمی دانند پاییز تمام نشده
من آب شده ام و سیل
همه مان را خواهد برد...

                                    - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
+ حرفی جز سکوت ندارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/02ساعت 11 بعد از ظهر  توسط papalino  | 

 

سردرد امانم نمی دهد وقتی فکر می کنم  فرصتهایم تمام شده...نه این که سوخته باشند٬نه!فقط تمام شده اند... خوب یادم هست که اوایل نوشتنم ــ همان سه٬چهار سال پیش ــ گفته بودم که آدم خودآزاری هستم که قبل از تمام شدن هر چیز برایش عزاداری کوچکی برگذار می کنم...حالا هم قصه همان است که بود و نه این که فکرش نگذارد زندگی کنم٬نه ! فقط یک جاهایی میانِ خنده هایم٬میانِ الکی خوشی هایم٬میانِ غصه های سردم و حتی لابه لای زندگی ِ خیلی عادی ام خودش را نشانم می دهد...که چیزی نمانده به تمام شدنت دختر...این پله ها را هم بالا و پایین کن...

چه کاری ماند که نکردم و و چه غلط اضافه یا به جایی بود که انجام ندادم؟! خوب نمی دانم اما می دانم که خودم را وارد خیلی بازی ها کردم...یک روز دختر بچه ی رام و عاشقی بودم و روز دیگر دخترک سربه هوایی که خودش را میان دود و مستی می شناخت... یک روز خانم اجتماعی و خوش اخلاقی بودم و روز دیگر آدم لاقید و بی خیالی که دنیا به هیچ جایش نبود و فقط مانده بود با مردم دست به یقه شود... روزگاری همه چیز این مملکت برایش مهم بود و خط به خط دنبال می کرد و حتی فریاد زد و به حق خواهی بلند شد و بهای خواسته اش را هم خوب پرداخت ... روز دیگر آدم ِ پشت ِ پا به همه چیز زده ای شد که فقط رد خنده هایش را دنبال کرد و با دوستانی دیوانه تر از خودش قهقهه زد ...روزهای دوری بود که مکتب و مذهب را دنبال کرد و ترسید و فکر و خیال کرد و روزهای زیاد ِ بعدترش به خدایش گفت : کوتاه بیا٬ این همه را نمی خواهم... و و و خلاصه ی قصه اش این شد که همه چیز بود و هیچ چیز و این داستان ِ دنباله داریست که خیلی از صفحاتش را باد برد و هیچ به خاطر نمانده... حالا فکر می کند چقدر راه ِ نرفته دارد و چقدر فرصت کم است و چقدر به جاهایی از زندگی اش چسبیده که پایش تکان نمی خورد ... خوب که نگاه می کنم می بینم دخترک ِ واقعی ِقصه همانیست که میان کتابهایش بزرگ شد و بیشتر وقتش را چمباتمه زد روی تختش و آرزو می کرد که هیچ وقت از تخت پایین نیاید و کسی از خلوتش جدایش نکند... دختری که همه کاری کرد و هنوز با آهی کارهای نکرده و راههای نرفته را مرور می کند...

+ کجایی...فرصت ِ بی دریغ ِ بیست سالگی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/27ساعت 8 قبل از ظهر  توسط papalino  | 

 

نباید آدم هایی مثل من را به حال خودشان رها کرد...می خواهم بگویم که ماها فقط دو راه داریم : یکی اینکه دو دستی بچسبندمان و آنقدر کنارمان باشند و لحظه هایمان را پر کنند که فرصتِ بیخودی فکر کردن به خودمان را نداشته باشیم و نمک گیر عشق و محبت شویم و یک راه ِ دیگر آنکه : رهایمان کنند تا مثل بادبادک به هوا برویم٬برویم و برویم و برویم تا ... بعید می دانم به جایی هم برسیم٬اما معمولا" آنقدر می رویم که به جای دیگری میرسیم و قصه باز از سر گرفته می شود یا اینکه می رویم و گم می شویم و خودمان هم نمی دانیم چه شدیم... دروغ چرا ؟ شاید ککِمان هم نگزد !
خوب که بهش فکر می کنم می بینم آنقدددددررر کشیدیم و کشیدیم و از دست دادیم و ناامید شدیم و امیدمان برنگشت و کشیدیم و نبریدیم که همه حس ها سوخت و همه چیز کمرنگ شد درونمان و ماندیم با یک دنیای خاکستری٬البته نه بی خنده بلکه با خنده های خیلی زیاد٬چون خوشبختانه من یکی به شخصه خوشی کردن را خوووب یاد گرفته ام و زدن به طبل بی خیالی از مهارتهایم است چون معتقدم تهِ تهِ همه چیز٬ هیچ چیز خاصی نیست و مدام به خودم می گویم : هی ! ساکت باش و زندگی کن٬خوب هم زندگی کن چون تا به خودت بجنبی پیر شده ای و این ترس ِ لعنتی از پیر شدن٬از جوان نبودن... اگر نکشد مرا دستِ کم پیرترم می کند...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/06ساعت 11 قبل از ظهر  توسط papalino  | 

 

گیرم که به همه ی آرزوهای کوچکت هم رسیدی... گیرم که عشق خزید یا جهید توی زندگی ات و بند بند وجودت را هم تسخیر کرد...گیرم که  توی درس ات هم شدی همان که آرزوی خودت و مادرت بود همیشه و موقعیت کاری و حقوقت هم ایده ال شد و زندگی شخصی ات هم روبراه و ... خُب! این درست که هنوز کلی راهِ نرفته مانده و کلی کار نکرده داری و حتی کلی اشتباهِ دست نخورده که انتظارت را می کشند اما خُب که چی؟ و فکر می کنم این سوال ابتدای نابودیِ چیزی به اسم زنده بودن است...
گاهی درست میان همین خوشبختی های ریز و درشت٬ شعله ی خاموشی از زیر خاکستر سردی بلند می شود تا تو بمانی و آنچه تصورش را هم نمی کردی...

+ بی صبرانه پاییز و زمستان را انتظار می کشم و می دانم این زمان است که هم امید است و هم ناامیدی...
+ از بین همه ی خوابهای بدم٫تو بدترینی! تو که همیشه بهترین می مانی...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/16ساعت 10 قبل از ظهر  توسط papalino  | 

 

می دانستم ٬از اول هم خوب می دانستم که ازدواج برای آدمی مثل من یک جور خودکشی ست و خلاص... 

     آدم خودخواهی که دلسوزی اش تمامی ندارد و از دور با همه چیز بهتر است.می دانستم و هیچ ایرادی هم به خودم و هیچ کس نمی توانم بگیرم.به قول خیلی ها من دختر احمقی بوده ام که به سرخوشی های بیخود و عذاب ها و فکرها و بی خیالی هایم چسبیده ام و دلخوشی ام به کاغذها و رنگها و عکس ها و نت ها بوده است٬دختری که غرق عشق شده و قدر نمی داند! دختر ناشکری که خوشی زود زیر دلش می زند.آنقدر مغرور هستم که همیشه چهره ی بهترم را نشان بدهم و آنقدر وجدان دارم که پسر عاشقی را که صادقانه محبت می کند و بی چشم داشت همه ی احساس و تلاشش را به پایم می ریزد خوشبخت کنم اما خودم بهتر از هر کسی می دانم که با خودم چه کرده ام...حرف نارضایتی ام نیست، همه اش حرف خودکشی من است، این قصه ی دختریست که در کودکی هایش خیلی بزرگ بود و در جوانی هایش کودک سر به هوای بی خیالی شد که دنیا به هیچ جایش نبود و یک روز آنقدر محکم شد که دیگر به سختی آب توی دلش تکان می خورد و می تواند یک شب بخوابد و فردا همه چیز و همه کس را فراموش کرده باشد... حالا او عاشق آن چهره ی چند ساعتی ام شده و زندگی اش انگار توی همین آدم خلاصه می شود و من شده ام همسر نمونه ای که لنگه ندارد و شده ایم زوجی که همه جا اسممان وسط است...زوجی که مرد رابطه شبها خواب پیشرفت در کنار عشقش را می بیند و بهترین زندگی را و این طرف دختر لجوجی ست که همان طور که موهایش را بی تفاوت میان انگشتهایش می پیچد و لبخند زیبایی تحویل مردش می دهد!

من درست شدنی نبودم و نیستم و عشق مرهم زخمهایم نیست... دختری نبودم که رویایم لباس عروس و زندگی شیرین و پر از ناز و نوازش های معمول باشد و خوشبختی ام بشود ذوق کردن برای همسر و بچه ام...هیچ وقت نفهمیدم توی این خانواده چطور رشد کردم و شدم این! جایی که جز محبت و احترام و دلواپسی ندیدم اما شدم یک بچه پرروی خودخواه که یک عده فرشته می بینندش و یک عده عوضی! و من هیچکدام را کتمان نمی کنم...این منم! خدا به دادت برسد پسره ی عاشق احساساتی و نمی دانم روزی که بفهمی فرشته ات آنقدرها هم دلش دریایی نیست و روی دیگری دارد که برخلاف جثه اش هم اندازه ی همان کوه یخی ست که می گویند تایتانیک را منهدم کرد! نمی گویم نگران توام نه! هنوز هم بیشتر از هر کسی نگران خودِ خودم هستم و این با قانون عاشقی ات جور در نمی آید... به احتمال زیاد تو مرد خوشبختی می شوی که زندگی اش کمترین نقص را دارد و من برای تو بهترین زن ممکن می شوم در حالی که هنوز همین دخترم که نمی بینی و نمی دانی و نخواهی فهمید...

+ هیچ وقت اینجا جایی برای درددل نبوده برایم و هیچ وقت قسمت نظرات این مدلی نبوده...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/02ساعت 10 قبل از ظهر  توسط papalino  | 

 

انگار که توی هوا سیر می کنم٬انگار که بعضی مشکلات و اعصاب خوردی ها مال من نباشند اصلا"...انگار که هیچ چیز مهم نیست چون همه چیز می گذرد و خیلی هم سریع می گذرد٬انگار که این روزها برمی گردند یا قرار است به زودی از نو زندگی را با همه ی شانس ها و فرصتهایش شروع کنم ... انگار که آنقدر ناامیدم از زندگی که گذاشته ام برای خودش به فاک برود٬انگار که آنقدررر به خودم و همین زندگی امیدوارم که خیالم راحت است ته ِ ته اش هیچ اتفاق بدی نمی افتد و اوضاع خیلی قشنگ و رویایی می ماند یا عوض می شود یا تمام می شود... انگار که بالاتر از جسمم ایستاده ام و خودم و زندگی ام را می بینم که داریم دور خودمان می چرخیم و بال بال می زنیم٬همان بالا نشسته ام و پاهایم را مثل همیشه جمع کرده ام زیر تنم و گاهی با فندکم بازی می کنم و گاهی چشمهایم را از بین دود سیگار ریز می کنم تا زندگی این دختر را ببینم...با خودم فکر می کنم که چه شد که آن دخترک ریزه میزه ی سبزه با آن موهای لخت سیاهی که همیشه توی صورتش بود و باچشمهای سیاهِ حواس جمعش شد این٬بزرگ شدن تاوانش اینهاست که من می بینم؟بشوی آدمی که خودش هم به زور سر از کار دنیای خودش در می آورد؟

+ بعد از مدتها باز طعم دلشوره را می چشم...نمی دانم برای چه دقیقا" اما قلقلکم می دهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 1 بعد از ظهر  توسط papalino  |